سلام آقای بازجو (آقا خطابت می کنم چون معتقدم ادب مرد به ز دولت اوست نه اینکه باور داشته باشم درتو ذره ای خوی انسانی باقی مانده باشد) شنیدم که تو و دوستانت مهدیه مینوی را تحت فشار گذاشته اید تا اعتراف کند.
به چه چیزی باید اعتراف کند؟ این دختر جوان را مورد هتاکی قرار داده اید و تحت فشارش گزاشته اید تا اعتراف کند. به کدام جنایت ؟
آنچه از مهدیه می خواهی را از من بپرس.من به جای مهدیه اعتراف می کنم.مهدیه سال هشتاد و چهار مرتکب اولین جنایت شد، به حزب مشارکت آمد و شروع کرد به فعالیت های اصلاحی در چهار چوب قانون اساسی. اما دومین گناه او، بازجوی عزیز اگر بخواهم صادق باشم و فراموش نکنم که رستگاری ما در راستگوی مان یعنی اعترف کردنمان است، باید از خیانت بزرگ او و عضویتش در شاخه جوانان مشارکت پرده بردارم. همان شاخه جوانانی که اکثر اعضای آن در همان زندان تحت فشاراند .شد یکی از جوانانی که سالها برای شرکت پرشور ترمردم در صحنه های اچتماعی و سیاسی تلاش کرده بودند. همان های که فکر میکردند می توانند در چهارچوب قانون اساسی برای پیش برد اهدافشان تلاش کنند.اما سومین گناه و بزرگترین گناه او فعالیتهایش در حوزه حقوق بشر بود. مهدیه فعالیت هایش در حوزه حقوق بشر را به جایی رساند که به عضویت در شاخه زنان مشارکت در آمد. اعتراف می کنم که حتی برای ارتقا سطح زندگی زنان و دختران جوان تلاش می کرد. چهارمین گناه مهدیه شرکتش در انتخابات اخیر بود . او رای سبز داد و حتی مدعی گم شدن رایش شد. اخرین گناه مهدیه دعا کردن بود گناهی که باعث زندانی شدنش شد . او برای آزادی کسانی دعا می کرد که به وجود آورندگان حقیقی انتخابات چهل میلیونی بودند . درست متوجه شدی؟ دعا می کرد. برای آزادی.
آنچه که تو نمی دانی و نمی فهمی این است که مهدیه و دیگر ستاره گان سبزی که ببند کشیده ای یکی هستند از هزارانی که به اصلاحات معتقد هستند و خواهند بود. مهدیه دوست و خواهر خوب مارا به بند کشیده ای ولی ما هزاران هنوز آزادیم و بر سر اهداف سبز یارانمان هستیم.
آقای بازجو میدانم که در مقابل مقاومت دوستان سبز من شکسته ای . میدانم که در مقابل شرافتشان احساس حقارت میکنی. میدانم که آن ها روزی آزاد خواهند شد و از همیشه زندگی شان سربلند تر خواهند بود. اما تو محکوم به زندان ابدی حتی اگر در آن زندان باز جویی کنی.
سلام ژیلا
سلام بهمن
نمی دانم کدام یک از شما در زندان تنگ تری زندانی است. ژیلا که در زندان دروغین آزادی زندانی است یا بهمن که در یکی از سلول های اوین است؟ باور ندارم که آن زندان را برای امثال شما ساخته باشند. قرار نبود که تو، بهمن یا خیلی های دیگر شبها را پشت میله ها سحر کنید. قرار نبود .
ژیلا می خواهم که بدانی چون از فردا می ترسم . فردایی که نتوانم درش از تمام کارهایی که برایم کردی تشکر کنم. می خواهم بدانی که تو وبهمن تاثیر گذار ترین افراد زندگی من هستید. به یمن آشنایی با شما چهار سال گذشته به رغم همه سیاهی اش سالهای شادی برای من بود.
ژیلا آشنایی با تو برایم مثل معجزه بود. همیشه آرزوداشتم که یک روزنامه نگار باشم و اطمینان داشتم که تنها راه روزنامه نگارشدن آشنایی با تو است.
مقاله هایت را در روز نامه های اصلاح طلب می خواندم و برای دیدارت نقشه می کشیدم.اولین بار در آخرین روز انتخابات ریاست جمهوری نهم دیدمت . من عضو ستاد نسیم بودم و تو مهمان اصلاح طلبان در آخرین روز تبلیغ. دیدار با تو سبب آشنایی من با کانون زنان شد. سایتی که به من تجربه شیرین خبرنگار بودن را داد و هنوز برایم مثل خانه است.
اولین مطلبی که برای کانون زنان نوشتم را به بهمن دادی که آن روزها دبیر سرویس اجتماعی روزنامه سرمایه بود و من خبر نگار شدم. تلاش من برای روزنامه نگار شدن برابر بود با به عذاب افتادن بهمن.او باید ساده ترین اصول خبر نویسی را به من می آموخت. ارزش های خبری، اصول گزارش نویسی و .... . غلط های دستوری ، نگارشی و املایی گزارش هایم را اصلاح می کرد و به من خجالتی اعتماد به نفس می داد. اولین روزی که یک گزارش بدون غلط به بهمن دادم را هرگز از یاد نمی برم. وقتی گزارشم را خواند برایم یک فنجان چای ریخت وکنارم نشست تا با هم چای بنوشیم.
ژیلا این تجربه ای است که هرگز با تو نداشتم. تا به حال نتوانستم حتی یکبار گزارشی برای تو بنویسم از نظرت بی غلط یا حداقل کم غلط باشد.
به روز شادی فکر می کنم که دیگر هیچ بهمنی در زندان نباشند. دیگر هیچ روزنامه ای توقیف نشود. دیگر شغل هیچ ژیلایی همسر تمام وقت یک زندانی سیاسی بودن نباشد. شاید در آن روز بتوانم گزارشی بنویسم که از نظز تو بی غلط باشد.
.
نامه احسان فتاحیان در آخرین روزهای زندگی
واپسین شعاع آفتاب شبانگاهی
نشان دهنده ی راهی ست که خواهان در نوشتن آنم
خش خش برگ ها زیر قدم هایم
میگوید : بگذار تا فرو افتی
آنگاه راه آزادی را باز خواهی یافت.
هرگز از مرگ نهراسیده ام , حتی اکنون که آن را در قریب ترین فضا و صمیمانه ترین زمان , در کنار خویش حس میکنم. آن را میبویم و بازش میشناسم , چراکه آشنایی ست دیرینه به این ملت و سرزمین. نه با مرگ که با دلایل مرگ سر صحبت دارم , اکنون که " تاوان " دگردیسی یافته و به طلب حق و آزادی ترجمه اش نموده اند , آیا میتوان باکی از عاقبت و سرانجام داشت؟ " ما " ای که از سوی "آنان " به مرگ محکوم شده ایم در طلب یافتن روزنه ای به سوی یک جهان بهتر و عاری از حق کشی در تلاش بوده ایم , آیا آنان نیز به کرده ی خود واقف اند؟
در شهر کرمانشاه زندگی را آغاز کردم , آنجا که بزرگیش ورد زبان هم میهنانم است , آنجایی که مهد تمدن میهنم بوده است. قطور ذهن ام بدان سویم کشید که تبعیضی را و وضعیتی ناروا را بفهمم و از اعماق وجود درکش نمایم که گویای ستم بود , ستمی در حق من چنان فردی انسانی و در حق من چنان مجموعه ای انسانی , پیگیری چرایی ستم و رفع آن به هزاران فکرم راهبر شد , اما وااسفا که آنان چنان فضا را مسدود و حق طلبی را محجور و سرکوب کرده بودند که در داخل راهی نیافتم و ورای محدوده های تصنعی به مکانی دیگر و مامنی دیگر کوچیدم : " من پیشمرگه ی کومله شدم " , سودای یافتن خویش و هویتی که از آن محروم شده ام من را بدان سو کشاند. دور شدن از خواستگاه کودکی هرچند آزاردهنده و سخت بود اما هیچ گاه باعث انقطاع من از زادگاهم نشد. هراز گاهی به قصد تجدید دیدار و بازیابی خاطرات روانه ی خانه ی نخستین میگشتم , اما یک بار " آنان " دیدار را به کامم تلخ کردند , دستگیرم کردند و به قفسم انداختند. از همان آغاز و با پذیرایی انسان دوستانه ی دستگیر کنندگانم !! فهمیدم که همان سرنوشت تراژدیک و غمناک همراهان و رهروان این راه پررهرو به انتظار نشسته است : شکنجه , پرونده سازی , دادگاه سرسپرده و شدیدا تحت نفوذ , حکمی کاملا ناعادلانه و سیاسی , و در نهایت مرگ......
بگذارید خودمانی تر بگویم : پس از دستگیری در شهر کامیاران به تاریخ ۲۹/۴/٨۷ و پس از چند ساعت مهمان بودن در اداره ی اطلاعات آن شهر , در حالی که دستبند و چشمبندی قطور حرکت و دیدن را برایم ممنوع نموده بود , فردی که خود را معاون دادستان معرفی میکرد شروع به طرح یک سری پرسش بی ربط و مملو از اتهامات واهی نمود (لازم به ذکر است که هرگونه بازپرسی قضایی در محیطی غیر از محیط دادسرا و دادگاه طبق قانون مطلقا ممنوع است). بدین ترتیب اولین دور بازجویی های عدیده ام کلید خورد. همان شب به اداره ی اطلاعات استان کردستان در شهر سنندج منتقل شدم و سور واقعی را آنجا تجربه نمودند : سلولی کثیف با دستشویی نامطبوع و پتوهایی که احتمالا ده ها سال از ملاقاتشان با آب و پاکیزگی میگذشت! . از آن به بعد شب و روز دالان پایینی و اتاق های بازجویی با چاشنی کتک و شکنجه ی طاقت فرسا , به تسلسلی پایان ناپذیر و سه ماهه تبدیل شد. بازجویان محترم در جهت ارتقای منزلت شغلی خویش و در سودای چند پشیزی ناچیز و بی ارزش , در این سه ماه به طرح اتهاماتی عجیب و غریب میپرداختند که خود بهتر از هرکس به کذب بودن آنها ایمان داشتند. علی رغم آزمودن تمامی روش ها و در عملیاتی مسلحانه شرکت نموده بودم , اتهاماتی که در بسیار در اثبات آن کوشیدند. تنها موارد اثباتی عضویت در کومله و تبلیغ علیه نظام بود که بهترین گواه در یگانه بودن اتهامات رای دادگاه بدوی است , شعبه ی اول دادگاه انقلاب اسلامی سنندج حکم به ۱۰ سال حبس توام با تبعید به زندان رامهرمز داد. ساختار اداری و سیاسی ایران همیشه دچار آفت تمرکز گرایی بوده است اما در این یکی نمونه که به ظاهر قصد تمرکز زدایی از امر قضا را داشتند. به تازگی اختیار و صلاحیت تجدید نظر در احکام متهمین سیاسی را در بالاترین سطح – حتی اعدام – از دیوان عالی گرفته و به محاکم تجدید نظر استان سپرده اند , با اعتراض دادستان کامیاران به حکم بدوی و در نهایت تعجب و برخلاف قوانین موضوعه و داخلی خود ایران , شعبه ی چهارم دادگاه تجدید نظر استان کوردستان حکم ۱۰ سال زندان را به اعدام تبدیل نمود. بر پایه ی ماده ۲۵٨ قانون آیین دادرسی کیفری محاکم تجدید نظر تنها در صورتی مجاز به تشدید حکم بدوی میباشند که حکم صادره از حداقل مجازات مقرر در قانون کمتر باشد. بر طبق کیفر خواست دادستان ئ اتهام وارده _ یعنی محاربه(دشمنی با خدا) – حداقل حکم در این مورد یک سال است حال خود فاصله ی ۱۰ سال توام با تبعید را با این حداقل مقایسه کنیدتا پی به غیر قانونی, غیر حقوقی و سیاسی بودن حکم اعدام ببرید.
البته ناگفته نماند که مدتی کوتاه پیش از تبدیل حکم, مجددا" از زندان مرکزی سنندج به بازداشتگاه اداره اطلاعات منتقل و در آنجا از من خواسته شد طی یک مصاحبه ویدیوئی به اعمالی ناکرده اقرار و کلمات و جملاتی در رد افکار خویش برزبان آورم . علی رغم فشارها ی شدید, من حاضر به قبول خواسته نامشروع آنان نشدم و آنها نیز صراحتا" گفتند حکمم را به اعدام تبدیل خواهند نمود, که خیلی زود به عهد خویش وفا کردن و سرسپردگی دادگاه را به مراجع امنیتی و غیر قضایی اثبات نمودن. پس آیا انسان می تواند بر آنان خرده ای بگیرد؟!
قاضی سوگند خورده که همه جا, در هر زمان و در قبال هر فرد و موضوعی بی طرف مانده و صرفا" از دریچه ی حقوق و قانون به جهان بنگرد, که امین قاضی این سرزمین به قهقرا رفته می تواند ادعا نماید که سوگند را نشکسته و بی طرف و عادل باقی مانده است؟ به زعم بنده چنین قضاتی به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسند. هنگامی که کل سیستم های قضایی ایران به اشاره یک بازجوی بی دانش و عاری از هرگونه سواد حقوقی , دستور بازداشت, محاکمه, محبوس نمودن و مرگ افراد را اجرا می نماید, آیا می توان بر یک یا چند قاضی خرده پای یک استان همیشه تحت ستم و تبعیض خرده گرفت؟ آری, خانه از پای بست ویران است......
حال علی رغم این که در آخرین ملاقاتم در داخل زندان با دادستان صادر کننده کیفر خواست, وی به غیر قانونی بودن اجرای حکم در هنگامه ی اکنون اذعان داشت, اما برای دومین بار قصد اجرای حکم را دارند. نا گفته پیداست که اینچنین پافشاری کردن بر اجرای حکم به هر نحو ممکن , نتیجه ی فشارهای محافل امنیتی و سیاسی خارج از قوه ی قضائیه است . افراد عضو این محافل تنها از زاویه ی فیش حقوقی و اغراض و نیات سیاسی خویش به موضوع مرگ و زندگییک زندانی سیاسی می نگرند, برای آنان ورای اهداف غیر مشروع خویش هیچگونه " مسئله " ای قابل طرح و تصور نیست, حتی اگر اولین حق همزاد بشر یعنی حق حیات باشد. اسناد جهانی و بین المللی پیشکش, آنان حتی قوانین و الزامات داخلی خود را نیز هیچ و بیهوده می انگارند.
اما سخن آخر: اگر به گمان زور ورزان و حاکمان, مرگ من موجب حذف مسئله ای به نام مسئله کردستان خواهد شد باید گفت زهی خیال باطل . نه مردن من و نه هزاران چون من مرهمی بر این درد بی درمان نخواهد بود و چه بسا آتش آنرا شعله ورتر خواهد نمود. بی گمان " هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر".
احسان فتاحیان
زندان مرکزی سنندج
۱۷/٨/۱٣٨٨
--------------------------------
*1- هراس من باری همه از مردن در سرزمينيست
که مزد گورکن، از آزادی آدمی افزون باشد.
شاملو