من نمی توانم ابرهارا برایت به چنگ آورم
یا به خورشید برسم.
من هرگز آنکسی نبودم که تو می خواستی.......
متأسفم که رویای تورا تعبیر نکردم.
من تنها برایت آوازی خواندم
و گذشتم..........
این تنها کاری بوی که از دست من بر می آمد.
مرا ببخش!.......

‹‹غوغا بر سر چيست؟ظلمت پوشاني از اعماق برآمده اند كه مجريان فرمان خداييم.شمشيري بي دسته را در مرز تباهي و انسان در نشانده اند و بر سفره اي مشغول جهان را به ساده ترين لقمه اي بخش كرده اند:ما و دوزخيان››
امیر جان امروز روز تولد است و تو در زندانی.
آن روز هایی که من میترسیدم تو برای اعتراض به قوانین نابرابر امضاء جمع میکردی.
آن روزهایی که من می گفتم دیگر نمیشود کاری کرد، تو با صدای بلندتری از حق می گفتی.
آن روز هایی که من حریم امن خانه ام را به پافشاری بر اعتقاداتم ترجیح دادم، تو گفتی عدالت.
آن روز هایی که من
امیر امروز روزه تولد تو ست و تو در زندانی چون من ترسیدم و تنهایت گزاشتم. اگر تمام روزهای گذشته تنهایت نمی گذاشتم امروز تو بیست سالگی ات را در ۲۰۹ جشن نمی گرفتی.
نمی توانم ازتو عذر خواهی کنم. چون هرگز نمی توانم ۲۰ سااگی ات را به تو باز گردانم.
اما می توانم به گویم که دیگر نخواهم ترسید.
