تبليغاتX
ریشه هایم را در این خاک کاشته ام

سلام عاطفه متاسفم که در  طی ماهای گذشته وقت نشد با هم خوب حرف بزنیم.آخر تا قبل از 22 خرداد سر هر دومان خیلی شلوغ بود .مشغول قانع کردن مردم بودیم تا در انتخابات شرکت کنند.به خاطر می آوری چقدر سخت قبول می کردنند که رای بدهند؟ که رایشان خوانده خواهد شد؟که با شرکت در انتخابات می توانند بر سرنوشتشان حاکم باشند؟ به یاد می آوری که چقدر نگران رای کسانی بودیم که برای شرکت در انتخابات قانعشان کرده بودیم؟

اما بعد از 22 خرداد بیشتر برای با هم بودن وقت داشتیم.همان روزهایی که با هم به دنبال رای به نا حق گم شده مان می گشتیم ،به دنبال جوابی برای خون به نا حق ریخته شده و حق به نا حق زندانی شده می گشتیم.

عاطفه  به یاد می آوری روز 25 خرداد را .به یاد می آوری که برای ترساندن من و تو شایعه کرده بودند که به برادران باتوم بدست حق تیر داده اند. که می زنند ،می بندند ، می کشند. اما ما رفتیم . من و تو و پنج میلیون نفر دیگر. به یاد می آوری که چطور از جمعیت بی شمار ما ترسیدند باتوم هایشان را غلاف کردنند و به کوچه های فرعی عقب نشینی کردند. از من و تو ترسیدند. به یاد میآوری روز هایی را که من و تو میلیونها نفر دیگر در سکوت به اعتراض می کردیم. تمام روز های خرداد ، تیر، مرداد، شهریور، مهر و آبان را.

عاطفه شنیده ای که بعضی خبر از زندانی بودنت میدهند؟ می گویند ماه هاست زندانی هستی.چطور ممکن است که تو ماه ها در زندان باشی تو که 13 آبان با من بودی، روز قدس، چهلم شهدا و... . اما همان روز ها هم من را به تعجب وا می داشتی. مثلا همان روز بیست و پنجم خرداد. مگر من و تو با هم نبودیم؟پس چطور مادرم تو را چند خیابان جلوتر دیده بود ، پدرم هم تو را دور میدان آزادی دیده بود. امروز هم همین طور است. بعضی ها می گوییند که تو زندانی هستی  شاید اشتباه نکنند اما من مطمنم که تو آزادی ما با هم برای شانزده آذر برنامه ریخته ایم ، برای محرم و 22 بهمن و ... .

عاطفه می گویند به جرم شرکت در راهپیمای 25 خرداد به  چهار سال زندان محکوم شده ای. پس چرا من محکوم نشدم و  مادرم و پدرم و تمام دوستانم و تمام کسانی که می شناسمشان؟

اما عاطفه اگر  واقعا زندانی هستی و به چهار سال زندان محکوم شده ای ازت می خواهم که به قاضی دادگاه درباره  من بگویی، در باره مادرم و پدرم و تمام دوستانم و تمام کسانی که می شناسمشان و همگی در رهپیمایی روز 25 خرداد شرکت کرده اند.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سولماز   | 

سلام آقای بازجو (آقا خطابت می کنم چون معتقدم ادب مرد به ز دولت اوست نه اینکه باور داشته باشم درتو ذره ای خوی انسانی باقی مانده باشد) شنیدم که تو و دوستانت مهدیه مینوی را تحت فشار گذاشته اید تا اعتراف کند.

به چه چیزی باید اعتراف کند؟ این دختر جوان را مورد هتاکی قرار داده اید و تحت فشارش گزاشته اید تا اعتراف کند. به کدام جنایت ؟

آنچه از مهدیه می خواهی را از من بپرس.من به جای مهدیه اعتراف می کنم.مهدیه سال هشتاد و چهار مرتکب اولین جنایت شد، به حزب مشارکت آمد و شروع کرد به فعالیت های اصلاحی در چهار چوب قانون اساسی.  اما دومین گناه او، بازجوی عزیز اگر بخواهم صادق باشم و فراموش نکنم که رستگاری ما در راستگوی مان یعنی اعترف کردنمان است، باید از خیانت بزرگ او و عضویتش در شاخه جوانان مشارکت پرده بردارم. همان شاخه جوانانی که اکثر اعضای آن در همان زندان  تحت فشاراند .شد یکی از جوانانی که سالها برای شرکت پرشور ترمردم در صحنه های اچتماعی و سیاسی تلاش کرده بودند. همان های که فکر میکردند می توانند در چهارچوب قانون اساسی برای پیش برد اهدافشان تلاش کنند.اما سومین گناه و بزرگترین گناه او فعالیتهایش در حوزه حقوق بشر بود. مهدیه فعالیت هایش در حوزه حقوق بشر را به جایی رساند که به عضویت در شاخه زنان مشارکت در آمد. اعتراف می کنم که حتی برای ارتقا سطح زندگی زنان و دختران جوان تلاش می کرد. چهارمین گناه مهدیه شرکتش در انتخابات اخیر بود . او رای سبز داد و حتی مدعی گم شدن رایش شد. اخرین گناه مهدیه دعا کردن بود گناهی که باعث زندانی شدنش شد . او برای آزادی کسانی دعا می کرد که به وجود آورندگان حقیقی  انتخابات چهل میلیونی بودند . درست متوجه شدی؟ دعا می کرد. برای آزادی.    

آنچه که تو نمی دانی و نمی فهمی این است که مهدیه و دیگر ستاره گان سبزی که ببند کشیده ای یکی هستند از هزارانی که به اصلاحات معتقد هستند و خواهند بود. مهدیه دوست و خواهر خوب مارا به بند کشیده ای ولی ما هزاران هنوز آزادیم و بر سر اهداف سبز یارانمان هستیم.

آقای بازجو میدانم که در مقابل مقاومت دوستان سبز من شکسته ای . میدانم که در مقابل شرافتشان احساس حقارت میکنی. میدانم که آن ها روزی آزاد خواهند شد و از همیشه زندگی شان سربلند تر خواهند بود. اما تو محکوم به زندان ابدی حتی اگر در آن زندان باز جویی کنی.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سولماز   | 

 

سلام ژیلا

 سلام بهمن

نمی دانم کدام یک از شما در زندان تنگ تری زندانی است.  ژیلا که در زندان دروغین آزادی زندانی است یا بهمن که در یکی از سلول های اوین است؟ باور ندارم که آن زندان را برای امثال شما ساخته باشند. قرار نبود که تو، بهمن یا خیلی های دیگر شبها را پشت میله ها سحر کنید. قرار نبود .

ژیلا می خواهم که بدانی چون از فردا می ترسم . فردایی که نتوانم درش از تمام کارهایی که برایم کردی تشکر کنم. می خواهم بدانی که تو وبهمن تاثیر گذار ترین افراد زندگی من هستید. به یمن آشنایی با شما چهار سال گذشته به رغم همه سیاهی اش سالهای شادی برای من بود.

ژیلا آشنایی با تو برایم مثل معجزه بود. همیشه آرزوداشتم که یک روزنامه نگار باشم و اطمینان داشتم که تنها راه روزنامه نگارشدن آشنایی با تو است.

مقاله هایت را در روز نامه های اصلاح طلب می خواندم و برای دیدارت نقشه می کشیدم.اولین بار در آخرین روز انتخابات ریاست جمهوری نهم دیدمت . من عضو ستاد نسیم بودم و تو مهمان اصلاح طلبان در آخرین روز تبلیغ. دیدار با تو سبب آشنایی من با کانون زنان شد. سایتی که به من تجربه شیرین خبرنگار بودن را داد و هنوز برایم مثل خانه است.

اولین مطلبی که برای کانون زنان نوشتم را به بهمن دادی که آن روزها دبیر سرویس اجتماعی روزنامه سرمایه بود و من خبر نگار شدم. تلاش من برای روزنامه نگار شدن برابر بود با به عذاب افتادن بهمن.او باید ساده ترین اصول خبر نویسی را به من می آموخت. ارزش های خبری، اصول گزارش نویسی و .... . غلط های دستوری ، نگارشی و املایی گزارش هایم را اصلاح می کرد و به من خجالتی اعتماد به نفس می داد. اولین روزی که یک گزارش بدون غلط به بهمن دادم را هرگز از یاد نمی برم. وقتی گزارشم را خواند برایم یک فنجان چای ریخت وکنارم نشست تا با هم چای بنوشیم.

ژیلا این تجربه ای است که هرگز با تو نداشتم. تا به حال نتوانستم حتی یکبار گزارشی برای تو بنویسم از نظرت بی غلط یا حداقل کم غلط باشد.

 به روز شادی فکر می کنم که  دیگر هیچ بهمنی  در زندان نباشند. دیگر هیچ روزنامه ای توقیف نشود. دیگر شغل هیچ ژیلایی همسر تمام وقت یک زندانی سیاسی بودن نباشد. شاید در آن روز بتوانم گزارشی بنویسم که از نظز تو بی غلط باشد.

 

.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سولماز   |