تبليغاتX
ریشه هایم را در این خاک کاشته ام




در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است،
زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است،
زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است،
زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است،
زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است،
زمان کره‌اش می‌کشتند که خراب‌کار است ،
امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است و فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است. اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود : تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است،
حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است،
عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است
، صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است،
فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌،
کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است،
روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند،
چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند،
و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند...
و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت."
                                                                                                        احمد شاملو




+ نوشته شده در  ساعت   توسط سولماز   | 

 
 
پرسيد بگو آزادي را چگونه يافتي

گفتم : من – آزادي- را  در زنجير ديدم  ، من- آزادي- را پاره پاره بر خاك ديدم ، من –آزادي- را  در دست كودكي غرقه در خون ديدم ،من -آزادي -را در تن عريان زني گوشه خيابان ديدم ، من –آزادي -را  تكه تكه در كيسهِ نخي ديدم ، من – آزادي- را در باتوم ديدم ،در گازِ خردل و اشك آور ، من – آزادي- را در سينهِ شكافته برادرم با چاقو ديدم ،  من –آزادي- را در خون خواهرم ريخته بر زمين ديدم ، من- آزادي- را در فرياد مادري ديدم كه جنازه فرزندش را بر دست مي برد ، من -آزادي – را در جنازه سوخته خواهرم در بيابان ديدم ...

گفت : اينها كه گفتي پيش از اين نيز ديده بوديم ديگر چه ديدي؟

گفتم : من دروغ را ديدم بر تختي نشست و عده اي بر دورش طواف كردند ، من ظلم را ديدم كه پرده حيا و عفت را دريد و كسي را ياراي مظلوم نيافتم ، من سكوت را ديدم كه فريادي شد اما گوش شنوايي نبود ، من – دين - را ديدم پاره پاره در سخنان خطيبي ،  من سايه شوم شرارت را ديدم ، من مرگ را ديدم بر سر هر خانه اي ...

گفت : پيش از اين  ، اينها را كه گفتي نيز ديده بوديم ، سخنِ تازه بگو

گفتم :  من – عدالت - را ديدم  خون از ترازويش مي چكيد ، من – حق- را ديدم چون مرغي پر پر شد و در خون خود جان داد ، آنگاه- خدا- را ديدم- بهت زده- ياراي سخن گفتنش نبود ، و به اين جمله فريشتگان مي انديشيد ؟

فريشتگان : پروردگارا آيا كسي را در زمين قرار مي دهي كه فساد به راه مي اندازد و خونريزي مي كند ؟ این ما هستیم كه تسبیح و حمد تو را به جا می‌آوریم، بنابراین چرا این مقام را به انسان گنهكار می‌دهی نه به ما كه پاك و معصوم هستیم؟»
خداوند در پاسخ آنها فرموده بود: «من حقایقی را می‌دانم كه شما نمی‌دانید». بقره -30

 

و- اينك – خداوند- با- شک - به- اين- جمله ي – خويش- مي انديشيد
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سولماز   | 

 

جخ امروز 
از مادر نزاده ام 
عمر جهان بر من گذشته است. 

نزديک ترين خاطره ام خاطرهء قرن هاست. 
بارها به خون مان كشيدند 
به ياد آر! 
و تنها دستاورد كشتار 
نانپارهء بی قاتق سفرهء بی بركت ما بود. 

اعراب فريبم دادند 
برج موريانه را به دستان پرپينه خويش برايشان در گشودم، 
مرا و همگان را بر نطع سياه نشاندند

و گردن زدند.

نماز گزاردم و قتل عام شدم 
كه رافضيم دانستند 
نماز گزاردم و قتل عام شدم 
كه قرمطيم دانستند. 
آنگاه قرار نهادند كه ما و برادران مان يكديگر را ُبكشيم 
و اين كوتاه ترين طريق بهشت بود! 
به ياد آر! 
كه تنها دستاورد كشتار 
جلپارهء بی قدرٍ عورت ما بود. 
خوشبينی برادرت تركان را آواز داد 
تو را و مرا گردن زدند. 
سفاهت من چنگيزيان را آواز داد 
مرا و همگان را گردن زدند. 
يوغ و ورزا بر گردن ما نهادند 
به گاوآهن مان بستند 
بر گرده مان نشستند 
و گورستانی چندان بی مرز شيار كردند 
كه بازماندگان را هنوز از چشم 
خونابه روان است. 
كوچ غريب را به ياد آر! 
از غربتی به غربت ديگر، 
تا جست و جوی ايمان 
تنها فضيلت ما باشد. 
به ياد آر! 
تاريخ ما 
بيقراری بود 
نه باوری 
نه وطنی 

نه! 
جخ امروز از مادر نزاده ام.

                                                                                                                     احمد شاملو
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سولماز   |