
|
گفتم : من – آزادي- را در زنجير ديدم ، من- آزادي- را پاره پاره بر خاك ديدم ، من –آزادي- را در دست كودكي غرقه در خون ديدم ،من -آزادي -را در تن عريان زني گوشه خيابان ديدم ، من –آزادي -را تكه تكه در كيسهِ نخي ديدم ، من – آزادي- را در باتوم ديدم ،در گازِ خردل و اشك آور ، من – آزادي- را در سينهِ شكافته برادرم با چاقو ديدم ، من –آزادي- را در خون خواهرم ريخته بر زمين ديدم ، من- آزادي- را در فرياد مادري ديدم كه جنازه فرزندش را بر دست مي برد ، من -آزادي – را در جنازه سوخته خواهرم در بيابان ديدم ...
گفت : اينها كه گفتي پيش از اين نيز ديده بوديم ديگر چه ديدي؟
گفتم : من دروغ را ديدم بر تختي نشست و عده اي بر دورش طواف كردند ، من ظلم را ديدم كه پرده حيا و عفت را دريد و كسي را ياراي مظلوم نيافتم ، من سكوت را ديدم كه فريادي شد اما گوش شنوايي نبود ، من – دين - را ديدم پاره پاره در سخنان خطيبي ، من سايه شوم شرارت را ديدم ، من مرگ را ديدم بر سر هر خانه اي ...
گفت : پيش از اين ، اينها را كه گفتي نيز ديده بوديم ، سخنِ تازه بگو
گفتم : من – عدالت - را ديدم خون از ترازويش مي چكيد ، من – حق- را ديدم چون مرغي پر پر شد و در خون خود جان داد ، آنگاه- خدا- را ديدم- بهت زده- ياراي سخن گفتنش نبود ، و به اين جمله فريشتگان مي انديشيد ؟
فريشتگان : پروردگارا آيا كسي را در زمين قرار مي دهي كه فساد به راه مي اندازد و خونريزي مي كند ؟ این ما هستیم كه تسبیح و حمد تو را به جا میآوریم، بنابراین چرا این مقام را به انسان گنهكار میدهی نه به ما كه پاك و معصوم هستیم؟»
خداوند در پاسخ آنها فرموده بود: «من حقایقی را میدانم كه شما نمیدانید». بقره -30

جخ امروز
از مادر نزاده ام
عمر جهان بر من گذشته است.
نزديک ترين خاطره ام خاطرهء قرن هاست.
بارها به خون مان كشيدند
به ياد آر!
و تنها دستاورد كشتار
نانپارهء بی قاتق سفرهء بی بركت ما بود.
اعراب فريبم دادند
برج موريانه را به دستان پرپينه خويش برايشان در گشودم،
مرا و همگان را بر نطع سياه نشاندند
و گردن زدند.
نماز گزاردم و قتل عام شدم
كه رافضيم دانستند
نماز گزاردم و قتل عام شدم
كه قرمطيم دانستند.
آنگاه قرار نهادند كه ما و برادران مان يكديگر را ُبكشيم
و اين كوتاه ترين طريق بهشت بود!
به ياد آر!
كه تنها دستاورد كشتار
جلپارهء بی قدرٍ عورت ما بود.
خوشبينی برادرت تركان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند.
سفاهت من چنگيزيان را آواز داد
مرا و همگان را گردن زدند.
يوغ و ورزا بر گردن ما نهادند
به گاوآهن مان بستند
بر گرده مان نشستند
و گورستانی چندان بی مرز شيار كردند
كه بازماندگان را هنوز از چشم
خونابه روان است.
كوچ غريب را به ياد آر!
از غربتی به غربت ديگر،
تا جست و جوی ايمان
تنها فضيلت ما باشد.
به ياد آر!
تاريخ ما
بيقراری بود
نه باوری
نه وطنی
نه!
جخ امروز از مادر نزاده ام.